تبلیغات
بیاییــــــــد این آتش ویرانگر را مهار کنیم - سخنی بود ک ازدل برخاست...
بیاییــــــــد این آتش ویرانگر را مهار کنیم
همواره آمادهء دریافت نظرات و پیشنهاداتِ شما عزیزان هستیم...

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 2 دی 1394
"بنام قدرت مطلق"
زندگی من و دستورجلسهء این هفته...
(کمک کنگره ب من و خدمت من ب کنگره !!)



نازم ب خاکِ راهِ کنگرهء60، کز دَرَش    هر شب خراب آمده، آباد رفته ام
آموختم ز شیوه و رسمش محبتی      شاگردم و  ب مکتبِ استاد رفته ام
فهماند مرا ک در سیاهیِ مصرف،زِ جَهلِ خود    با پایِ خویش، در پیِ صیّاد رفته ام...

قبل از هرچیزی لازمه اول یادآوری کنم ک این یک مطلبِ علمی و یافرهنگی ادبی نیست برای همین ممکنه جمله بندی ها چندان درست نباشه یا بالاخره کم و کاستی رو ب بزگیتون ببخشید و فقط هدف یادداشتی در باب دستورجلسهء هفتگی بود و تلنگری ک ب خودم زده باشم.اما ازدوستان خواهشمندم نظر،انتقاد یا هرموردی رو ک در ذهنشون دارن توی این وبلاگ بعنوان یک نوع مشارکت عنوان کنن و من باتمام وجود این در خواست رو دارم و انشاءالله بتونیم سازندگی رو از درون خودمون آغازکنیم...

شاید بارها و بارها ذهن من ناخواسته درگیر این موضوع شده ک امید آیا تا حالا ب خودت گفتی ک کنگرهء60 برای تو چکاری کرده؟!؟!
و هربار بعد از مدتی زیر و رو کردنِ این مطلب، می بینم واقعأ کمک ک هیچ،اگر کنگره نبود(ن اینکه نبود،حتی اگرمن باهاش آشنا نشده بودم) اول اینکه ب یقین می تونم بگم الان وجودنداشتم و از این گذشته،تا قبل از اون اصلأ چیزی بلد نبودم... ن میدونستم کی هستم،،یا دنبال چی هستم،، جایگاه،مسیر وهدفم چیه و...... و علاوه براینکه خودم لحظه ب لحظه ب اعماق تاریکیها و درگیری هایِ واقعأ پوچ در حرکت بودم، یکسری افراد دیگه رو هم باخودم چه خواسته و چه ناخواسته همراه کرده بودم و یا حتی ازطریقِ اینکه اونها هم فکر میکردن ک راه من درسته و جایگاه من موفقیتی محسوب میشه و اونها هم دنباله روِ اون راهِ پوچ و پُر ازخالی شده بودن!!
ب هرحال این مطلب رو میتونم با تمام وجود اظهارکنم(حتی در تولد یکسالگی هم درجمعِ دوستان کنگره یادآوری کردم)ک امید تا قبل از ورود ب کنگرهء60 فقط زنده بود و هیچ چیزی اززندگی نمیدونست(فقط زنده مانی بوده ن زندگانی...) و بنظرمن این میتونه بزرگترین رنجِ یک انسان باشه ک در جهل غوطه ور باشه.یااینکه انسانی باشه یعنی وجودداشته باشه امـــــا دلیلِ وجود داشتنش رو ندونه. این ازاون دردهاییه ک خود ب خود انسان رو بادستای خودش نابود میکنه!
شخصی(امید) ک همیشه درگیرِ هر مسأله ای بغیر ازخودش بود،هرچیزی رو مهم میشمرد الّا مسایل حیاتیش،و کارهای حاشیه ای، جای متنِ زندگیش رو گرفته بود و بدتر ازهمه پافشاری و تعصبِ بی جا روی اون تفکراتی ک احساس میکرد درسته و راه درست فقط همونه... بنظرِ من اونموقع اصلأ "من"ی  وجود نداشته ک کنگره بخواد کمکی بهش بکنه یا کرده باشه،بلکه من کاملأ درمورد خودم معتقدم ک "جمعیت احیای انسانی کنگره60" یک معجزه ای رو انجام داد و اون معجزه یک امرِ کاملأ محسوس قابل مشاهده ای بود ک ایمان من رو ب خودم،ب هستی،قدرت مطلق و... چندصدبرابر کرد. بعدها فهمیدم "مــــن"یعنی چه!!! یا بهتر بگم "برگردوندنِ من ب من" یعنی چه!!! شاید کاری ک کنگره برای دیگران انجام داده باشه "کمک" گفته بشه اما برای امید،اول یک من ساخته شد(یا بعبارتی احیا شد) و بعد باشرایطی ک براش مهیاکرد گفت حالا اگر میخواهی ب خودت کمک کنی همه چیز فراهم شده و بسم ا...
یکی از مسایل و مشکلاتی ک همیشه من رو رنج میداد و دیگران رو هم اززندگی کردن با من واقعأ ب رنج انداخته بود جهانبینی من بود،چ قبل از ورود ب تاریکی اعتیاد و چ در ادامهء راه...! اززمانی هم ک درگیر اعتیادشدم ک دیگه علاوه بر جهانبینیِ واقعأ نامتعادل، دچار یک جسم و روان پریشان هم شده بودم ک تشکیلِ انسانی را داده بودند ک شاید بشه گفت فقط ظاهری شبیه دیگران داشت و هیچ حرکتی ازسوی او قابل پیش بینی نبود و هرلحظه ممکن بود یک حرکت غیرمنتظره و مخاطره آمیز(مثل دیوانگان زنجیری)انجام دهد و خود و دیگران را دچار یک دردسر جدید ویا حتی مشکلات جبران ناپذیر کند.جسمی ک برای ب تعادلِ نسبی رسیدن،علاوه بر موادمخدر  شاید روزانه نیازمندِ 10سری قرص و کپسولهای جورواجور یا شاید بیش ازآن،هرکدام باتعداد متفاوت،الکل و... و جهانبینی ای ک مدام در پی ضربه زدن ب خود و دیگران بود تابتواند خودی نشان دهد یا خود را بظاهر آرام کند اما هیچکدام تمامی نداشت،دیگر راهی نبود ک بتوان ادامه داد یا مسیری ک بتوان تغییرداد.فقط و فقط جان کندن بود،دیگر زنده مانی هم درکار نبود،دیگر تبدیل شده بود ب شمارشی معکوس برای خلاصی اززندگی یا...
کنگره ب امید کمکی نکرد ،کنگره امید را بوجودآورد و اورا ب پدر و مادرش بازگرداند،پدر و مادری ک شاید ساده ترین گزینه های آن روزهایش بودند ولی حالا گرانبهاترین مقدساتِ هستی اش بشمار می آیند.بغضی ک گلویم راگرفته و اشکی ک چشمهایم را تار کرده برایم گواهِ این حرفهاست و این یعنی اینکه میتوانم الان بگویم زنده ام و این یعنی قسمت اول دستورجلسهء: کمک کنگره ب من و خدمت من ب کنگره!! وقتی ب ادامهء مطلب یا همان قسمت دوم دستورجلسه هم تفکرکردم دیدم آن هم برمیگردد ب قسمت اول! یعنی خدمت من هم تازه میشود کمکِ کنگره ب من...     براستی ک اگر کنگره شرایط و فرصت خدمت را ب من نمیداد،کجا میتوانستم در چنین موقعیتی درس انسانیت،عشق،محبت،زندگی،معرفت و...را بیاموزم؟!؟!
گذشته را نمیتوان نادیده گرفت،من گاهی ب انسان بودنم درگذشته مشکوک میشوم اما خدارا همیشه بخاطرش شاکرم.گفتنِ این کلمه ک واقعأ گذشتهء تلخ و سختی بود بسیار ناچیز است و ب هیچ عنوان نمیشود با سخت،طاقت فرسا و... آن دوران را درکلمات گنجاند اما تمام این روزها را مدیون آن دوران میدانم و خداوند را سپاس بیکران دارم ک ماندم و ازآن مسیر،گذشتنم رادیدم و لمس کردم و امروز ارزش سلامتی،زندگی،کانون گرم خانواده،محبت و عشق بلاعوض،صداقت و... را میدانم و کوتاهترین توصیفی را ک برای خودم درموردِ بحث پایانی مربوط ب این دستورجلسه میتوانم عنوان کنم این است ک: من،من نبودم  درکنگره من شدم و اگرمن ماندم آنوقت ارزشش را داشته ام ک باشم وگرنه از هستی ب نیستی و از نیستی ب هستی،یک یوم الفصل بیشتر فاصله نیست!!!!!
آرزوی توفیق و سلامتی برای همهء دوستان...!


ارسال توسط استاد لژیون
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ